سنگر انفرادي

تاريخ مرا در محك امتحان قرار داده است. مي‌خواهد فداكاري مرا بسنجد. مي‌خواهد شجاعت مرا بيازمايد. اكنون پرچم خدايي به دست من سپرده شده است تا با طاغوت‌ها بجنگم و مبارزه من فقط با شهادت و فدكاري امكان‌پذير است.

خدايا! تو را شكر مي‌كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج‌ گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! هدايتم كن؛ زيرا مي‌دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.

خدايا! هدايتم كن كه ظلم نكنم؛ زيرا مي‌دانم ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! نگذار دروغ بگويم؛ زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم؛ زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‌اي است.

خدايا! ارشادم كن كه بي‌انصافي نكنم؛ زيرا كسي كه انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم كه بي‌احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.

خسته شده‌ام،‌ پير شده‌ام، دل‌شكسته‌ام. نااميدم، ديگر آرزويي ندارم و احساس مي‌كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست. با همه وداع مي‌كنم و مي‌خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

شهيد دكتر مصطفي چمران

شهود اهل‌بيت(ع)

يا معين‌الضعفا

مثل هميشه نماز جماعت صبح و زيارت عاشورا را خوانديم. بايد آماده حركت به سمت محل تفحص مي‌شديم كه داخل خاك عراق بود. رمز حركت آن روز به نام امام هشتم نام‌گذاري شد: «يا امام رضا(ع)». حركت كرديم و با مدد از آقايمان كار را شروع كرديم. تا عصر، هشت تا شهيد را بچه‌ها بوسيدند!

چند تا شهيد هويت داشتند و چند شهيد هم گمنام. بچه‌ها مشغول بررسي پيكر مطهر يك شهيد گمنام بودند تا شايد مدركي از هويت او را پيدا كنند.

خط سبزرنگي پشت پيراهنش نمايان شد.

پيراهن را كنار زديم.

نوشته شده بود «يا معين الضعفاء»!

 

يادي از خرابه

از طرف بچه‌هاي ارتش، مستقر در خط تماس گرفتند كه در منطقه مقداري استخوان پيدا شده و لازم است اكيپي از بچه‌هاي تفحص سري به آنجا بزنند. از اين دست خبرها زياد مي‌آمد كه خيلي وقت‌ها چيزي نبود و دست خالي برمي‌گشتيم. اگر به جنازه عراقي‌‌ها برخورد مي‌كرديم، كلي پكر مي‌شديم. آن روز رمز حركت ما شد نام مبارك حضرت رقيه(س)، دختر سه ساله امام حسين(ع).

با بچه‌هاي ارتش به منطقه مورد نظر رفتيم. خيلي عجيب بود. كنار يك ساختمان خرابه توقف كرديم، به آقا جعفر كه همراهم بود گفتم: رمز، نام حضرت رقيه(س) است و اين هم خرابه، حتماً شهيد پيدا مي‌كنيم. كنار جاده دو شهيد پيدا شد و من هم يك روضه خرابة شام خواندم. گفتم: يك شهيد ديگر هست، بايد پيدا شود. بچه‌ها تعجب كردند، شروع كرديم گشتن. اثري نبود. به قرارگاه تيپ ارتش خبر رسيد كه اكيپ بچه‌هاي تفحص در منطقه حضور دارند. گفتند به‌شان بگوييد دو تا پيكر هم از يك منطقه ديگر تحويل قرارگاه تيپ شده. بيايند تحويل بگيرند. از خوشحالي بال درآورديم. حركت كرديم، در راه به دلم افتاد يكي از پيكرها بايد مشكلي داشته باشد. وقتي پيكرها را ديديم، يكي از اونها جسد يك عراقي بود! به آقا جعفر گفتم:

رمز حركت: دختر سه ساله

محل كشف شهيد: كنار خرابه

تعداد شهيد: سه تا؛ به تعداد سن حضرت رقيه.

نكند خواب باشي و از اينجا بگذري

ايستگاه حسينه، به ياد دارد عطر صلوات‌هاي رزمندگاني را خسته و كوفته از عمليات برمي‌گشتند تا با دوستان بازمانده‌شان ديدار تازه كنند. يك ايستگاه صلواتي اينجا زده بودند كه خيلي معروف بود و خاطره‌ شربت‌‌ها و چايي‌هايش، خنده‌ها و شوخي‌هاي قبل از عمليات و گريه‌ها و ناله‌هاي بعد از عمليات، هرگز از ذهن‌هايي كه حتي يك شب در آنجا گذرانده‌اند، خارج نخواهد شد. و تو با حضورت در ايستگاه اين مطلب را از اعماق وجودت حس خواهي كرد.

شهيد محمود مظاهري، بچه كُله‌رود، و ساكن شاهين‌شهر بود و بچه‌ها بهش مي‌گفتند محمود سوسول.

شب مرحله سوم عمليات كربلاي 5 محمود گوشه‌اي از قرارگاهمان كه نزديك ايستگاه حسينيه است، نشسته بود و گريه مي‌كرد. ما كربلاي چهار را با آن وضعيت ديده بوديم رفقايمان پيش چشممان پرپر شده بودند. خيلي‌ها فكر مي‌كردند محمود ترسيده. رفتم سراغش. گفتم: چي شده؟ گفت: هيچ، ولم كن. گفتم: محمود، بچه‌ها مي‌گويند تو ترسيدي. گفت: بگذار هر فكري كه مي‌خواهند بكنند. خيلي اصرار كردم كه چرا گريه مي‌كني. گفت: داداش محمد، من فردا شب شهيد مي‌شوم. مانده‌ام كه چطور به ملاقات حضرت زهرا شرفياب شوم.

اين را كه گفت، جدي نگرفتم. فردا كه رفتيم براي عمليات، توي پنج ضعلي معروف شلمچه، يك بار ديگر ديدمش. آمد با من دست داد و رو بوسي كرد. مي‌خواست به سمت خط عراق براي درگيري برود. گفت: محمد، بعد از بريدگي سمت راست، نزديك اولين تانك منهدم شده بيا سراغ من.

سه چهار ساعت بعد، يكي از بچه‌ها به من گفت: محمود رفت. گفتم: كجاست؟ دقيقا همان آدرسي را داد كه قبل از عمليات به من داده بود. تير توي صورتش خورده بود. با خودش يادگاري داشت، مثل حضرت زهرا(س).

عمليات بيت المقدس 7 عطش به جان بچه‌ها افتاده بود و عمليات معروف شده بود به «عمليات عطش». بچه‌هايي كه عمل كرده بودند، برگشتند به همين موقعيت. بازماندگان، اغلب كساني بودند كه از يك قدمي شهادت برگشته بودند. هنوز لب‌ها خشك بود و زبان از تشنگي حركت نمي‌كرد. اما هر چه به آنها آب و شربت مي‌داديم نمي‌خوردند. يه ياد رفقاي شهيدشان كه تشنه جان داده بودند، فقط گريه مي‌كردند.

اينجا خيلي‌ها سيمشان وصل شد. و تو كه حركت مي‌كني به سمت خرمشهر شايد خواب باشي و ...

 

سوتيتر

هنوز لب‌ها خشك بود و زبان از تشنگي حركت نمي‌كرد. اما هر چه به آنها آب و شربت مي‌داديم نمي‌خوردند. يه ياد رفقاي شهيدشان كه تشنه جان داده بودند، فقط گريه مي‌كردند.

 

اينجا خيلي‌ها سيمشان وصل شد. و تو كه حركت مي‌كني به سمت خرمشهر شايد خواب باشي و ...

گودزيلاي عراقي

شب عمليات بود. قرار بود كه من و چند نفر از دوستانم كه تخريب‌چي بوديم، جلوتر از رزمندگان وارد ميدان شده و به سرعت مين‌ها را خنثا كنيم تا خداي نكرده اتفاقي براي ديگران نيفتد.

منطقه غرق در سكوت بود. فقط هر چند دقيقه از سوي دشمن يك رگبار بي‌هدف به سوي خط خودي شليك مي‌شد. عرق‌ريزان و چسبيده به زمين به كمك كارد سنگري تند تند مين‌ها را درمي‌آوردم و چاشني‌اش را باز مي‌كردم يا سيم تله‌اي را كه بين دو مين جهنده بود،‌ مي‌بريدم.

آخر سر به انتهاي مين رسيدم. نفس راحتي كشيدم. مي‌دانستم كه تا لحظاتي ديگر پيشقراولان لشكرمان از راه مي‌رسند و آن‌وقت دشمن را غافلگير و حقشان را كف دستشان مي‌گذاريم.

يكهو صدايي از نزديك من بلند شد. چسبيدم به زمين و چشم تنگ كردم و به جايي كه صدا آمده بود نگاه كردم. در آن تاريكي فقط سياهي يك آدم را توانستم تشخيص بدهم. يك عراقي در سنگر كمين، نگهباني مي‌داد. اول خواستم همان جا بمانم و بگذارم حساب او را رزمندگان برسند، اما نمي‌دانم چه طور شد كه زد به سرم آرتيست‌بازي دربياورم. تصميم گرفتم كه بلند شوم و مثل فيلم‌هاي سينمايي، گربه‌وار بروم و از پشت بپرم روي او و ناكارش كنم.

بي سر و صدا خزيدم و به پشت سنگر كمين دشمن رسيدم. در فيلم‌ها ديده بودم كه چه طور قهرمان مي‌پرد و با يك ضربه به پس گردن دشمن او را از پا درمي‌آورد و بي‌هوش مي‌كند. آب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره كردم و دعايي در دل خواندم و بعد مثل بختك از پشت سر روي دشمن پريدم و يك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار كه با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! طرف فقط «هقي» كرد و برگشت به طرف من. يا جدة سادات! عراقي‌ نگو گودزيلا بگو. غولتشن بود. دو متر قد و يك متر عرض. سبيل از بناگوش در رفته و قوي و عضلاني. خواستم مشت دومي را بزنم كه مشتم توي پنجه‌اش اسير شد نامرد چند كلمه عربي بلغور كرد و بعد افتاد به جانم د بزن. به عمر كوتاهم چنان كتكي نخورده بودم. چنان مي‌زد كه انگار قاتل پدرش را مي‌زند! چپ و راست مشت و لگد بود كه به پك و پهلويم فرود مي‌آمد. خجالت و ترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار و عربده دردناكي از حنجره بيرون دادم. خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا ما هفت هشت نفر بوديم و او يكي. اما مگر زورمان مي‌رسيد! مثل شيرهاي گرسنه‌اي كه به يك گاوميش حمله مي‌كنند، از سر و كله‌اش آويزان شده بوديم و مي‌زديمش. من كه دل پر خوني از او داشتم، فقط گوشش را گاز مي‌گرفتم و تند تند به دماغ خرطوم مانندش چنگ مي‌زدم. اما او با يك حركت ما را تاراند. دست انداخت و از نوك سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاري ناظم بي‌رحمي بود كه به جان چند دانش‌آموز درس نخوان و شلوغ افتاده است. حالا ما پيچ و تاب مي‌خوريم و گريه‌كنان خدا را صدا مي‌زديم و او هم مي‌زد. داشت دخلمان را درمي‌آورد كه يك تير از غيب رسيد و درست خورد پس كله‌اش و او با هيكل سنگين تلپي افتاد روي من بدبخت. داشتم له مي‌شدم كه بچه‌ها آه و ناله كنان آمدند و چند تايي زور زدند و انگار بخواهند يك جرثقيل را از جوي آب در بياورند، او را از روي من انداختند كنار.

حالا صداي شليك و انفجار، زمين و زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه و ناله‌كنان داشتيم پك و پهلويمان را مي‌ماليديم. لامروت جاي سالم در تن و بدنمان نگذاشته بود. با هزار مكافات خودمان را به يك ماشين رسانديم و رسيديم به اورژانس صحرايي. حالا درد و ناله يك طرف، سؤال و پرسش امدادگرها، طرف ديگه كه:

شما چرا به اين حال و روز افتاده‌ايد؟

ـ اِ اِ اِ نگاه كنيد، انگار زير تانك رفته‌اند؛ يك جاي سالم توي بدنشان نيست.

ـ برادر شما مجروح شديد يا تصادف كرديد؟

يكي از بچه‌ها كه حال و روزش بهتر از بقيه بود، با مكافات ماجرا را تعريف كرد. اما اي كاش تعريف نمي‌كرد. چون تا دميدن روشنايي روز بعد كه از اورژانس زديم بيرون، از متلك‌ها و خنده اهالي اورژانس جان به سر شديم.

 

سوتيتر

خجالت و ترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار و عربده دردناكي از حنجره بيرون دادم. خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا ما هفت هشت نفر بوديم و او يكي. اما مگر زورمان مي‌رسيد! مثل شيرهاي گرسنه‌اي كه به يك گاوميش حمله مي‌كنند، از سر و كله‌اش آويزان شده بوديم و مي‌زديمش.

مردِ خدا

 (به او كه آرام بود و بي قرار، به شهيد عباسِ بابايي)

كي بود كه نشناسدش. پيرمردها و پيرزن‌هاي فقير روستايي كه خرج زندگي و دوا و درمانشان را مي‌داد، سرباز وظيفه‌هاي پادگان كه مثلِ يكي از خودشان با آنها بود، مهمانخانه‌دارِ جادة قزوين ـ رشت كه با آن‌همه مشغله گاه و بي گاه سراغش را مي‌گرفت، يا «شكر علي» آبكش، پيرمردِ فقيرِ روستا كه از آمريكا برايش نامه مي‌نوشت؟ پيرمرد حق داشت بعد از شهادت، تنها سه روز در خانة خودش براي او مراسم بگيرد، پير مرد عباس را شناخته بود. اصلاً همه عباس را خوب شناخته بودند؛ عباس مردِ خدا بود. اين را من نمي‌گويم. پدرش مي‌گويد كه از همان بچگي اين را در او ديده بود، از همان وقتي كه مي‌ديد براي تزريقات از بيمارانِ فقير پولي نمي‌گيرد. يا آن موقع كه فرمانده پادگانِ اصفهان بود و آمده بود قزوين و وقتي براي اجراي تعزيه سوار اسب شد، فوراً آمد پايين، چون يك لحظه احساس كرد غرور او را گرفته و ديگر سوار اسب نشد. ترسيد خودش را گم كند؛ امّا عباس خودش را گم نكرد. هيچ چيز نتوانست عباس را گم كند. نه آن پست و مقام و نه حتي آن خانه‌هاي سازمانيِ مخصوصِ افسران و اگر باور نمي‌كني از همان درجه‌داري بپرس كه عباس خانة خودش را با اصرار به او داد كه خانوادة پرجمعيتي داشت و خودش به خانة كوچك‌تري رفت. انگار نه انگار كه خودش مقامِ ارشد است و او يك درجه‌دار. يا نه برو از حميد احمدي بپرس، از آن پرسنل منطقة هوايي، از او كه عباس با دست‌هاي خالي ماشينش را بكسل كرد. چه حالي پيدا كرد احمدي وقتي ديد چند ماشين نظامي كنار آن مرد غريبه ايستادند و همگي شروع به سلام و احوالپرسي با او كرده و سرهنگ خطابش كردند. سرهنگ چقدر ترسيده بود، عقب عقب رفته بود و افتاده بود توي جوي آب؛ اما عباس جلو رفته بود و كمكش كرده بود از جوي بيايد بيرون. با خنده گفته بود: «چرا داخل جوي آب رفتي، مي‌خواهي شنا كني؟» و آن روز بود كه احمدي او را شناخته بود، نه او را كه سرهنگ بابايي بود، او را كه عباس بود؛ مرد خدا.

بچه‌ها هم ديگر بابا را شناخته بودند، مهرباني بابا را، اين را آن وقتي فهميدند كه بابا تلويزيونِ رنگيِ اهدايي‌شان را داشت از خانه مي‌برد و آنها ناراحت بودند و بابا جلو آمد و گفت: «بچه‌ها شما بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيونِ‌ رنگي را؟» و بچه‌ها گفتند: «بابا را» بابا هم با مهرباني نگاهشان كرد و گفت: «پس حالا كه شما بابا داريد، اجازه بدهيد من اين تلويزيونِ رنگي را به يكي از خانواده‌هاي شهدا بدهم تا دلِ بچه‌هاي اين شهيد كه بابا ندارند شاد شود.» و از همان وقت بود كه ديگر، بچه‌ها بابا را شناختند، بابا مرد خدا بود.

و همسرش، ... چقدر دلش گرفت وقتي عباس او را راهيِ خانة خدا كرد و خودش مجبور شد برود سمت خليج فارس؛ آخر، باز منطقه حساس شده بود، قول داد با آخرين پرواز خودش را برساند؛ امّا وقتِ رفتنِ حجاج به منا و عرفات بود و هنوز از عباس خبري نبود. زنگ زد. گفت: «پس چي شد؟ چرا نمي‌آيي؟» شنيد كه:‌ «بودن من در جبهه ثوابش از حج بيشتر است.» و سكوت كرد. چه مي‌توانست بگويد، مردش مرد خدا بود، آنچه خدا مي‌گفت مي‌كرد. و عباس نرفت. ماند جبهه و كاري كرد كه خدا به ديدار خودش بخواندش. كاري كرد كه فرشته‌اي مأمور شود جاي او به عرفات برود، فرشته‌اي كه روز عرفات هنگام دعا به چشم سر همافر سوم عبدالمجيد طيب، به شكلِ عباس ظاهر شد و عبدالمجيد ناباورانه به او چشم دوخت كه آنجا با لباس احرام در حال نيايش بود و بعد دوباره از جلو چشمش رفت. آري، عباس جاي خانة خدا به زيارت خود خدا رفت؛ آخر او مردِ خدا بود، آخر خدا اين را خوب مي‌دانست.

سنگر انفرادي

آخرين مناجات شهيد خلبان، عباس بابايي

جمعه 15 مردادماه 1366 ـ عيد قربان ـ كابين جنگنده:

 

ـ خدايا، تو شاهدي كه هر كاري مي‌كنم، تنها براي تو و سرافرازي مسلمين است.

ـ پرواز كن، پرواز كن، امروز روز امتحان بزرگ اسماعيل است.

و چند لحظه بعد از يك حماسه:

ـ مُسلم سلامت مي‌كند يا حسين!

و آخرين كلام:

ـ اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك.

روز ارتش جمهوري اسلامي ايران

روز ارتش جمهوري اسلامي ايران

اصل 143 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مي گويد:
"ارتش جمهوري اسلامي ايران، پاسداري از استقلال و تماميت ارضي و نظام جمهوري اسلامي كشور را بر عهده دارد."

اصل 144 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز تصريح دارد كه:
"ارتش جمهوري اسلامي ايران، بايد ارتشي مكتبي و مردمي باشد و از افراد شايسته استفاده كند تا به اهداف انقلاب اسلامي مؤمن و در راه تحقق آن فداكاري كنند."

بيست و نه فروردين، مصادف با روز ارتش جمهوري اسلامي ايران و بزرگداشت حماسه آفريني هاي دلاور مردان نيروي زميني ارتش است. همزمان با به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي، ارتش رژيم شاهنشاهي كه پيكره اصلي آن را جوانان برومند خانواده هاي مسلمان و اغلب مستضعف ايراني تشكيل مي داد، به نداي آسماني رهبر انقلاب لبيك گفت و در نتيجه همصدا و همراه با امت در براندازي رژيم ستمشاهي وستيز بي امان با دشمنان داخلي و خارجي انقلاب برخاست و به عنوان نخستين بازوي توانمند نظامي انقلاب در جهت تحقق اهداف جمهوري اسلامي ايران تلاشهاي خستگي ناپذير و مستمري را با فداكاري و ايثار و در ابعاد مختلف آغاز كرد.

به همين مناسبت امام امت روز بيست و نه فروردين را به نام روز ارتش نامگذاري كرد. امام خميني (ره) روز پيوستن ارتش به مردم را با عبارت حكيمانه "لحظه شادي بندگان خدا و ياس ستمگران" نقطه عطف درخشان و افتخار آميز قلمداد فرمود.

با نگاهي گذرا به تاريخ خونبار انقلاب اسلامي در مي يابيم كه از لحظه نخست پيروزي انقلاب، ارتش و ارتشيان، عشق و علاقه و ميل باطني خود را به حركت ستم سوز و توفنده انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل ابزار داشتند و در اثبات اين معنا فداكاريها، تلاشها و ايثارگريهاي بسياري به خرج دادند.

گسستن از رژيم فاسد و منفور پهلوي و پيوستن به اقيانوس ملت، بيعت با امام امت، درهم شكستن توطئه هاي گوناگون دشمن بويژه مقابله با ضد انقلاب، حضور گسترده، مستمر و چشمگير چندين ساله در عرصه هاي حماسه و شرف، حراست و دفاع از مرزهاي زميني، هوايي، دريايي و كيان نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران خود شاهدي صادق بر اين مدعاست.

در ماههاي خون و شهادت رهنمودهاي مدبرانه و حكيمانه رهبر فقيد انقلاب، بر آگاهي دلاور مردان ارتشي در برابر ماهيت ضداسلامي و غير مردمي رژيم فاسد پهلوي افزود. در اين رهگذر فرمايشهاي "حضرت امام" وجدانهاي بيدار و فطرتهاي آلوده نشده ارتشيان را در سطوح مختلف به بيداري مي خواند و زمينه را براي پيوستن آنان به انقلاب اسلامي و ملت بپا خاسته ايران مهيا مي كرد.

اين سخنان گهربار كه از اعماق وجود رهبري هوشمند و مشفق بر مي آمد لاجرم بر دلها مي نشست و محبت خود را در بين ارتشيان خداجوي مي گذاشت و بذ ر آگاهي و بيداري را در دلهاي مستعد و حنيف آنها مي افشاند.

فرار روز افزون نظاميان از پادگانها، استنكاف و خود داري از مقابله با مردم، رژه رفتن پرسنل نيروي هوايي در روز 19 بهمن در محضر امام خميني (ره)، سرپيچي از دستورات فرماندهان طاغوت، شركت در خثني كردن كودتاي 21 بهمن 1357، بيعت با امام امت (ره) و پيوستن كامل به صفوف ملت در 22 بهمن و فرو ريختن دژهاي ستمشاهي و … از نتايج درخشان و ارزنده همان برخورد حكيمانه و خردمندانه حضرت امام (ره) در سال 1357 با ارتش بود.

با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و تحول و دگرگوني در بنيادها و معيارهاي ارزشي جامعه، از مسائل مطرح در مجامع مختلف بخصوص نيروهاي مسلح اين بود كه انقلاب اسلامي و رهبر انقلاب چه ديد گاهي نسبت به ارتش دارند و اصولاً در نظام اسلامي تكليف نيروهاي مسلح كنوني چيست؟

در چنين جو تاريك و مبهمي كه در فضاي جامعه و بخصوص اذهان نظاميان به وجود آمده بود و دشمنان كمين كرده انقلاب و به تبعيت از آنان دوستان نا آگاه، نغمه شوم و خطرناك انحلال ارتش را سرداده بودند و ارتش در حساسترين شرايط حيات خود قرار گرفته بود، امام امت (ره) به عنوان بزرگترين حامي ارتش پاي در ميدان نهاد و نقشه شوم دشمنان انقلاب را نقش بر آب نمود و طي پيامي، با قاطعيت هرچه تمامتر، ضرورت حفظ ارتش را اعلام و در جهت انسجام، يكپارچگي و وحدت ارتش، فرمان تاريخي و مهمي را صادر فرمودند:

                                        بسم الله الرحمن الرحيم

ملت شريف و مبارز ايران و فقهم الهه تعالي؛ با اهدا سلام و سپاس از مجاهدت خستگي ناپذير شما ملت شجاع كه اهداف مقدس اسلام را تا آستانه پيروزي رسانديد و دست خيانتگران داخلي و خارجي را به خواست خداي بزرگ قطع كرديد؛ لازم است به تذكرات زير توجه نماييد:

1ـ روز چهارشنبه 29 فروردين روز ارتش اعلام مي شود. ارتش محترم در اين روز در شهرستانهاي بزرگ با ساز و برگ به رژه بپردازند و پشتيباني خود را از جمهوري اسلامي و ملت بزرگ ايران و حضور خود را براي فداكاري در راه استقلال و حفظ مرزهاي كشور اعلام نمايند.

2ـ ملت ايران موظفند از ارتش اسلامي استقبال كنند و احترام برادرانه از آنان بنمايند. اكنون ارتش در خدمت اسلام است و ارتش اسلامي است و ملت شريف لازم است آن را به اين سمت رسماً بشناسند و پشتيباني خود را از آنان اعلام نمايند. اكنون مخالفت با ارتش اسلامي كه حافظ استقلال و نگهبان آن است جايز نيست. ما و شما و ارتش برادرانه بايد براي حفظ و امنيت كشورمان كوشش كنيم و به شرارت اشرار و اخلال مفسدين خاتمه دهيم.

3ـ افراد ارتش موظفند در داخل ارتش حفظ نظم و سلسله مراتب و ضوابط را بكنند. توجه ننمودن به اين مسائل موجب ضعف ارتش اسلامي مي شود و نظام را از هم مي پاشد. سربازان و درجه داران و افسران موظفند با ارتش به طور محبت و برادري رفتار نمايند و از ديكتاتوري كه در رژيم طاغوت بود اجتناب نمايند. ارتش اسلامي بايد با حفظ سلسله مراتب و نظام صحيح اسلامي و اطاعت كامل زيردست از مافوق و رعايت كامل مافوق از زيردست، اداره شود تخلف از اين امر ضد انقلاب است و مورد مؤاخذه خواهد بود…

والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
روح الله الموسوي الخميني
28 فروردين 1358

 پس از صدور اين پيام تاريخ ساز نيز ارتشيان در عمل ثابت كردند كه شايستگي حمايت و  پشتيباني امام  امت (ره) را  داشته و  دارند و در اين رهگذر با خلق  حماسه هاي عظيم و به يادماندني در سالهاي پيروزي انقلاب اسلامي  و پس از آن اوراق زريني بر دفتر تاريخ سراسر حماسه قيام ملت ايران افزودند كه از جمله مي توان به همبستگي و همراهي با ملت انقلابي در آغاز حركت توفنده انقلاب اسلامي، نقش اساسي وتعيين كننده و حضور درخشان و ارزشمند ارتش در رفع غائله گروهكها و ضد انقلاب در جاي جاي ميهن اسلامي، هشت سال ايثار و جانبازي  و دفاع مقدس در برابر هجوم همه جانبه استكبار جهاني و نيز فعاليت چشمگير در دوران  بازسازي و نوسازي كشور اسلامي، اشاره كرد.  

دهه ی فجر مبارک

بیست و هشتمین سالگرد پیروزی شگفت انگیز انقلاب اسلامی ایران، این آمیزه ی ارزشها، ثمره ی پر برکت وارستگی ها ،آزادگی ها، رشادت ها، مجاهدت ها ،اسارت ها وشهادت های انبوه مخلصان، پاک دلان، فرزندان مکتب عاشورا بر آفرینندگان آن حادثه ی بزرگ مبارک باد.

 دلم براي چمران تنگ شده!

                                                             

                                                           امام خميني(ره)