بسیجی گوش کن!

بسیجی گوش کن!
صدای غافله می آید...
----------------------------

در هفته بسیج امسال ، صدای غافله ای از صحرای کربلا می آید ...
گوش کن...
راه بسیجیان امروز ِ سید علی ، امتداد راه بسیجیان حسیـــن است
دیروز ماندن در سنگر ِ حسیــــن و اقتدا به قامت امام ِ زمان حرف اول بسیجی ِ حسین بود 
امروز ماندن در سنگر سید علی میثاق تمام ناشدنی بسیجیان امروز است

به یاد لبان تشنه بسیجیان عصر عاشوا..
به یاد لبان تشنه امام ِ بسیجیان ِ عصر عاشورا..... اباعبدالله (ع)

افکار دیگران!

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند

ببخشید آقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد :
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

می شود چیز نگفت

می شود چیز نگفت

می شود حرف نزد

می شود دم ز کتاب و قلم ومغز نزد

 می شود در به حیات ابدی باز کنیم

می شود رو به خدای ازلی پرواز کنیم

می شود انسان بود

می شود شهزاده ی رویای دلی خندان بود

می توان با همه ی معلومات دانش آموز کلاس اولی نادان بود

اما

میشود مشق نوشت درس گرفت تمرین کرد

میشود زندگی از نو سر کرد

میشود مرد فقیر کوچه را یاری کرد

میتوان هم با دو چشم باز ندید

می توان در دل خود به خلایق خندید

می توان گوش کنیم اما کر

می توان گل های حیات را له کرد

می شود حرف نزد قصه نگفت کار کنیم

می شود توانایی را در دل خود خوار کنیم

می شود روی شدنی های بزرگ کار کنیم

با معرفت ها

شهرِ بدون مرد، شهرِ درده
قربون شکلِ ماه هرچی مَرده
قربون اون مردای دل شکسته
قربون اون دستای پینه بسته
مردای دِه، مردای کاه و گندم
مردای دِه، مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دل شون هزار جام جمشید
مردای سوخته زیر هُرم آفتاب
مردای ناب و کم نظیر و کم یاب
کیسه چپق ها به پرِ شالشون
لشکر بچه ها به دنبالشون
بیل و کلنگ شون همیشه بُرّاق
قلیونشون به راه، دماغ شون چاق
صبح صحر پا می شن از رخت خواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قد و قامت
هیکل شون توپ، تن شون سلامت
نبوده غیر گرده گُلاشون
غبار اگه نشسته رو کلاشون
کلام شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق شون بی ریا


مردای نازدار مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنۀ بی دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل
مردای دکترای حل جدول
مردای نق نقوی لوسِ تنبل
لعنت و نفرین می کنن به جاده
اگه بِرَن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه کاری
توی رگاشون می کشه تنوره
تری گلیسیرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه هاشون
همیشه تو همه سگرمه هاشون
به زیر دست ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شک ها
دائره المعارف کلک ها
بچه به دنیا می آرن با نذور
اغلبشون یه دونه، اون هم به زور
پیش همه از عاطفه دم می زنن
پشت سر اما واسه هم می زنن
این جا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته

ولادت باسعادت مولای عاشقان، امیر مؤمنان، علی علیه السلام، مبارک باد . . .

سياه

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت !

معلم گفت: هر چه مي داني بنويس !

و پسرك گچ را در دست فشرد ...

معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!!

سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ...

معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت !
و باز جوابي نداد. معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان
مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ...

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...!

و پسرك شروع به نوشتن كرد :

كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه
رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد.

مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من
سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در
خانمان سياه است.

بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود
كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سياه است و خود
نويس من با جوهر سياه مي نويسد ...

گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ...

معلم گفت : بنشين.

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي
تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي
كردند ...

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق
نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی
هرگز سياه نيست...

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین!

To fall in love

عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a
vacatio
n.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that
the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a
lot, but you want to.

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used
since last year.

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making
faces..

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good
about you.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special
person.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person
.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with
your best friends.

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things
have not changed.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......l
augh. ........and laugh ......
remembering stupid
things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه*های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد

************ ****

وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن
به تو نشان ميده تو 1000 دليل
براي خنديدن به

داستان عاشقانه بسيار زيبا و غمگين

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.







دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.



مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نامه عاشقانه

نامه يک پسر عاشق به دوست دخترش لطفا تا آخرشو بخونيد تا متوجه عشق پسر به دوست دخترش بشيد.

1- محبت شديدي كه صادقانه به تو ابراز ميكردم


2- دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو


3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم


4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و


5- اين احساس در قلب من قوت ميگيرد كه بالاخره روزي بايد


6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم كه


7- شريك زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار كوتاه بود اما


8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و


9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ كس نميتواند تحمل كند و با اين وضع


11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را


12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم


13- خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان كه


14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت كننده است اگر


16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم كه


17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش


18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت كه داراي كمترين


19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه


20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه


21- تو را دوست داشته باشم و شريك زندگي تو باشم .


و در آخر اگر ميخواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط شماره هاي فرد را بخوان!!!

صحبت تلفنی با خدا

-:الو! سلام

-:
سلام عليكم! بفرماييد

-: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبتكنم
-:
خودم هستم، باز چي شده بندهمن؟

-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منوشناختيد
..
-:
من هيچ كس و فراموش نميكنم. هيچكس

-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقتدارين؟
-:
بگو! همه حرفات رو ميشنوم

-: خدا جونم؟!

-:
بگو جانم!

-: يه خواهش دارم
-:
بگوعزيزم

-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف ميزنم و
درد دل مي كنم صدامو مي شنوي يا نه
اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم،دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي
مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفمرو مي شنوه برام كافيه
-:
من كه بارها گفتم ادعوني استجبلكم
تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم
هر موقع منو صدا كني ميام و پايدرد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم.
اما وقتي اينقدر اين گوشتو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگينشده
كه صداي منو نمي شنوه، تقصير مننيست

-: واقعا حرفام رو مي شنوي؟!

-:
واقعا حرفات رو ميشنوم

-: ببين خدا ! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني،مگه نه؟
-:
بله!

-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضعدنيام، از آخرتم، از ظاهرم،
از چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبرداري؟

-:
آره همش رو ميدونم

-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟

وقتياز بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو ميشنوي؟
وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كهميام؟
صداي در زدنام رو مي شنوي؟
-:
بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصيربالعباد...
مگهنشنيدي ان الله سميع الدعاء

-: مي دونم. اما من

-:
هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشومي بينم و
مي شنوم اينقدر دل منو ميشكوني

-: الهي بميرم!

-:
بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالتاومدم.
به ملائك گفتم مبادا چيزيبنويسينا صبر كنيدتا لحظه اخر. بر ميگرده.
مریم اون عمل رو انجامنمي ده. مریم اون حرف رو نمي زنه.مریم اون

هر چيملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره. دفعهاولش
نيست. اما گفتم: نه شايد اين دفعه عوض
شده باشه. صبر كنيد.
چيزيننويسيد و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوضشدي
هي صدات زدم. گفتم: مریم نرو. اما تو رفتي. گفتم: مریمنزن.
اما تو زدي. گفتم: مریم نكن. اما تو كردي.
اخر سر منو پيش ملائك سر افكندهكردي. ملائك گفتن: بار الها!
بازم مریم عوضنشد

-: شرمنده ام
-:
هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت.
هر دفعه هم به روم سيلي ميزني

-: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره.
با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي
به جون خودم مي دونم كه اگه يكياز اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين
همه كفر وناشكرياييكه مي كنم ازم بگيري، كسي نميتونهاون رو دوباره بهم بده
به جون خودم مي دونم اگر عزتي روكه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم
كه لايق اين عزتنيستم،
اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر نيست بهم نگاهكنه.
چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند قبولكنه
اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچكس
خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هرراهي برم،
به هر جا و مقاميبرسم.
باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم خيلي ميترسم
يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيرهخيلي مي ترسم كه بگيبه
اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشدهخيلي مي ترسم از لحظه اي كهبخواي
از من رو برگردوني
خداجونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو روندارم
اما
اما بخشش صفتيه كه فقط در خورشان و مقام توست
-:
دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلطكردم؟!

ميدوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينتبزارم؟
!

چشماياشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.
هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكهايندفعه،
ديگه رو درست ميشي

اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون ميشكني

-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من
اگر تو مرا نيامرزي.
خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم كهلحظه
مرگ منو تنها بذاري و خوبي خودت رو از من دريغكني

الهي اعتذاري اليك اعتذار من لم يستغن عن قبول عذره

فاقبلعذري يا اكرم من اعتذر اليه المسيئون

الهي لاترد حاجتي
و لا تخيب طمعي
ولا تقطع منك رجايي و املي