خیلی زوق زده بودم. من یک رای اولی بودم. از دیشب خواب
درست و حسابی نرفته بودم. همه اش به این فکر کرده بودم که فردا به کی رای بدم.
باید خیلی دقت می کردم. آخه اولین انتخابات زندگی ام بود. به بچه ها گفتم: «صندوق
را می آورند دانشگاه یا باید بریم شهر رای بدیم. هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای
متصدی خوابگاه رو از توی سالن شنیدم. با تلفن صحبت می کرد. می گفت:«الان صندوق رای
خوابگاه دخترا است و تا یک ساعت دیگه میاد اینجا. یک ساعت بعد راه افتادم رفتم
سالن اندیشه دیدم خبری نیست؛ بعد از اون هر پنج دقیقه یکبار از بالکن در سالن رو
دید می زدم. بعد از یک ساعت و نیم بالاخره تحرکاتی ایجاد شد. به هم اتاقی ام سعید
گفتم زود لباس بپوش بریم. خودم که لباس پوشیده بودم و شناسنامه ام هم توی جیبم
گذاشته بودم دوربین امیر رو گرفتم و با سعید راه افتادم طرف سالن. در رو که باز
کردم یک لحظه ماتم برد. اصلا فکر نمی کردم اینقدر آدم برای رای دادن آمده باشه. ته
سالن چند تا میز گذاشته بودن برای نوشتن تعرفه و دانشجوها از کنار میز تا دم در
سالن صف بسته بودن. چاره ای نبود؛ من و سعید هم ایستادیم ته صف. برای اینکه
حوصلمون سر نره تا برسیم پای میزها چهل پنجاه تایی عکس از خودمون گرفتیم. یکی من
از سعید می گرفتم یکی اون از من بعدش دوربین رو می دادیم به یک بنده خدایی تا یک
عکس از ما بگیره. بازی تازه وقتی شروع شد که رسیدیم پای میزها. دوربین رو دادم به
رضا که توی اتاق کناری بود. تا برسیم به مرحله ی آخر که باید انگشت بزنیم هم کلی
عکس گرفتیم. اینقدر حواسم رفته بود به عکس و عکاسی که جای انگشت زدن پای برگه ی
رای انگشتم رو گذاشتم روی انگشت مسئول رای گیری. پس از گذراندن مراحل طولانی و
مشقت بار به مرحله انداختن رای در صندوق رسیدیم. همین اندازه بگم اینقدر عکس
گرفتیم که مامور نیروی انتظامی ما رو با اردنگی از سالن بیرون کرد. اگه فکر می
کنید ما کم آوردیم سخت در اشتباهید چون بعد از اینکه اومدیم بیرون(به صورت کاملا
محترمانه) دم در به فعالیت عکاسی ادامه دادیم. هادی هم که اومده بود از ما عکس
بگیره کلافه شد و گفت: من میرم اتاق ولی دمپایی هاش نبود. گلابی شده بود. اون روز
یک اولین به اولین های زندگی ام اضافه شد. اولین روز مدرسه، اولین روز دانشگاه،
اولین رای زندگی و... . به امید اولین های دیگر.